ذبيح الله صفا

935

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از ديدنت آن ذوق كه دل يافت نيامد * آن را كه ز در بىخبرى نوسفر آيد برخيز و نمك پاره كن آسوده‌دلى را * سنجر نه كه آن مست ز در بىخبر آيد * همه تن ز آتش دل چو چنار درگرفتم * ز دلم خبر ندارى ز دلت خبر گرفتم ز لب شكرفروشت بهزار حيله امشب * دل و جان گرو نهاده دهنى شكر گرفتم پر و بال مىنمودم بهواى بوستانى * چو تو برفروختى رخ كم بال و پر گرفتم دم واپسين زليخا به همين ترانه تن زد * كه بجذبهء محبت پسر از پدر گرفتم بتلاش كوش سنجر ، نشوى ازين تسلى * كه ز فرقدان و جوزا كُلَه و كمر گرفتم * نه بر بيگانگان تنها در خلوت‌سرا بندم * بتوفيق خيالت در به روى آشنا بندم نبندم از ادب مكتوب خود بر پاى هر مرغى * به او هرگه فرستم نامه بر پاى هما بندم شود از وعده‌ات ز آنگونه دست از پا فراموشم * كه بهر يادبودش رشته بر انگشت پا بندم ز بس ناديده وصلم گر ازو نقدى بدست افتد * نمىدانم كجا پيچم نمىدانم كجا بندم گريبان‌چاك سنجر تا بكى گردد ، درين فكرم * كه آن ديوانه را يكچند در دار الشفا بندم * دنبال نظر چند بهر بلهوس افتم * در كاسهء هر سفره تهى چون مگس افتم از شش جهت باديه راهيست به مقصد * تا چند بدنبال صداى جرس افتم در طالع من نيست برافشاندن بالى * از دام گر آزاد شوم در قفس افتم اميد كه چون گَرد بكويت بنشينم * از راه طلب گر ز صبا باز پس افتم سنجر ز رفيقان خردمند گسستم * ترسم كه شبى مست بدست عسس افتم * تو چون خنجر كشى فتراك‌جويان * سر بدخواه بر بالين پسندند متاع كفر و دين بىمشترى نيست * گروهى آن گروهى اين پسندند * بنايى كه محكم نباشد پيش * مصالح گر آرى ز روم و ريش مهندس شود گر بفرض آفتاب * كند در ثباتش رقم بىحساب